Came, sat and cried!
اومد، نشست و هم کاسه شد. تا آخرین لحظه سر بالا نیاورد و فقط از سفره ای خورد که شاید سهمش در اون خمس و ذکاتی بیش نبود. اشکاشو که میدیدم دلم میلرزید و از نو دلم عیدی می خواست! از اون عیدی های همینجوری تو لحظه های بیخودی… روم نمیشد تعارف بزنم از غذایی که میخورد و نباید. آفتاب کویر مثل همیشه نازک بود و گرم! گوسفندانی که به چرا رفته بودند و نمیدونم چرا رفته بودند! با اینهمه خشکسالی زودرس. با اینهمه سیل بیابانگرد… خیره اش شدم. دیدم و گفتم: “فلانی، هنوزم هوای گریه داری؟!” بی اونکه چیزی بگه، گفت: “آره! همیشه. هر وقت. بذار خوردنم که تموم شد.” نشستم تا خوردنش تموم شه و بعد اون نشست و یه دل ِ سیر برام گریه گفت و من سر تا پا یه دل ِ سیر گریه شنیدم. وقت نماز که شد وضو نگرفته و نیت نکرده، سجده رفت! تعجب نداشت. غذای خدا هم تموم شده و منتظر بود. غذاش همون خمس و ذکاتم نبود… اون نشست، من نشستم، خدا نشست. اون گفت، خدا گریه کرد و من شنیدم!… سیر که شد؛ رفت، خدا رفت و من موندم. من موندم و گوسفندانی که نبودن؛ نموندن. من، چوپانی که رمه اش عشقش بود و برادرانش ایمانش…

آخر به دنبال رمه ی گم شده ام، تا که برخاستم، دیدم که مُرده ام. گویی دیر زمانی می شد که او بود، خدا بود و تنها من نبودم! و من حتی دریغ از یک لقمه آب، یک نغمه آفتاب، تنها خوندم اشهدینم را:
رمه ام گم شده است،
شب سنگین بیابان گویا
رمه ام را دزدید
رمه ام آن همه شعری که برایت گفتم
ناگهان گم شد و رفت،
حرف مردم شد و رفت…
چه کسی گفت
خداوند شبان همه است؟
و برادر ها را
تا ته دره ی سبز،
رهنمون خواهد بود؟
من شبان رمه ی خود بودم،
و کسی آن بالا
خود شبان من معصوم نبود!
غفلت من رمه را از کف داد؛
غفلت او شاید!
هم از این دست مرا،
هم از این دست تو را
رمه را
همه را…!
شبان ِ قصه گویی در بیکران، مِی میگداخت… نِی می نواخت!
Tags: Literary Notes
Trackback from your site.
Comments (5)
احسان
| #
سلام رفیق . نمی دونستم یه همچین جای دنجی داری . جداً حال کردم . از رنگش ، عطرش ، طعمش . البته راستش یه مدته از خاکستری دور شدم . یه کم رفتم طرف سفید . خب .. حسم اینطوری بهتره . یه مدت که کاملا سیاه بودم . آره ، منظورم طعم نوشته هاس . به هر حال . همیشه از خوندن کامنتای خوبت تو بلاگ خوشحال می شم . اما حالا که می دونم یه جا هست که منم واست کامنت بذارم خوشحال ترم . ایشالا که همیشه شاد و موفق باشی و امسال سال خیلی خیلی خوبی برات باشه . راستی ، شماره ی ماساژور باربی داری بده اونجا دق نکنم
Reply
BornA
| #
ممنون احسان عزیزم. تو همیشه به من لطف داشتی و داری. و آره، بهترین نکته اینجا اینه که کاملا دنجه؛ تو که دیگه اینو خوب میدونی
راستی، شماره ی ماساژور رو هم بهت نمیدم تا اینکه خودش بیاد پیشت تا سورپرایز شی… موفق باشی عزیزم
Reply
ستوده
| #
هی پسر واقعا کیف کردم از این مکان دنجی که واسه خودت درست کردی. من همیشه به یادت هستم. اینو باور کن. یادداشت قشنگی که برام گذاشتی منو یاد رمان “جنگل واژگون” اثر سلینجر انداخت. خدا خیلی وقته گوشاشو از دست ما ها چوب پنبه گذاشته. باید به فکر یه پناهگاه جدید باشیم برای نوع بشر.
حیفم اومد تا اینجا بیام و نگم که از نوشته های انگلیسیت هم لذت بردم و از اینکه همیشه در پیشرفت می بینمت کیف می کنم پسر. موفق باشی.
Reply
BornA
| #
ممنونم عزیزم. تو همیشه به من لطف داشتی و داری. من هم به فکرتم همیشه و دورادور جویای احوالت هستم… به امید دیدار هر چه زودتر
Reply
سعيد
| #
Hi dear…
Che Jaye Denji Dary!!!
Adam Havaye Asheghy Be Saresh Mizaneh, Azoun Ghahveheeyaye Asemouni…
Reply