Rainy Book

دفترم را بسته نگاه ميدارم.
دفتر درد مرا ميداند… من نه!
با نگاهی خسته، تنها صدای من را ميخواند… من نه!
دفترم من را ميبالد… من نه!
دفتر درد مرا ميداند… من نه!
با نگاهی خسته، تنها صدای من را ميخواند… من نه!
دفترم من را ميبالد… من نه!
دفترم… دفتر بسته ام. تنها همدم خسته، همسفر رخت بر بسته ام
من لیک، ديگر نميتوانم… درست همچون تو!
تاب اين دوری نيست مرا.
ديگر تحمل را نميتوانم
ميروم در قحطی.
اينجا باران نميبارد؟ نميدانم… نميتوانم
من لیک، ديگر نميتوانم… درست همچون تو!
تاب اين دوری نيست مرا.
ديگر تحمل را نميتوانم
ميروم در قحطی.
اينجا باران نميبارد؟ نميدانم… نميتوانم
ميروم تا شاید در صبح اميدی باران زده، به خواب اطلسيها بخندم.
میروم شايد آفتاب، دوباره در خفای سايه رنگين کمان خود، چشمک زنان مرا بگويد:
“دفترت را باز کن. آفتاب زده!
چشمان دلت را پاک کن. باران زده…”
میروم شايد آفتاب، دوباره در خفای سايه رنگين کمان خود، چشمک زنان مرا بگويد:
“دفترت را باز کن. آفتاب زده!
چشمان دلت را پاک کن. باران زده…”
و آن روز برمیگردم… می آيم.
تو را باز ميکنم و در وجودت مينويسم:
“دفتر خوبم. همدم مهربانم. دیشب زیباترین خواب دنیا را دیدم…”
تو خود ورق-زنان، خود را ميبندی.
و من ميروم… به اميد روزی که باران ببارد!
تو را باز ميکنم و در وجودت مينويسم:
“دفتر خوبم. همدم مهربانم. دیشب زیباترین خواب دنیا را دیدم…”
تو خود ورق-زنان، خود را ميبندی.
و من ميروم… به اميد روزی که باران ببارد!
Tags: Literary Notes
Trackback from your site.
Comments (3)
Erfan
| #
سلام .
Reply
BornA
| #
و علیکم السلام !
Reply
Ehsan
| #
اومدم یه چیزی بگم اما نمی دونم چی !
همینکه به یادتم رفیق . خب فعلا همین . ایشالا بعدا با گل و شیرنی خدمت می رسم
شاد باشی عزیزم .
Reply