I wish I were a cow!
توی ایمیل هام، امروز به این متن برخوردم… خیلی بهم چسبید؛ دست نویسندش درد نکنه:
یه دبیر ِ تاریخ داشتیم تو دبیرستان، که همیشه می گفت: “خوشبخت کسی ِ که گوساله بدنیا اومد و گاو از دنیا رفت”… اون موقع به این حرفش می خندیدیم؛ اما حالا که بهش فکر میکنم، می بینم همچینم پُر بیراه هم نگفته بود:
یه وقتایی که عرصه بهم تنگ میشه و خلقم تنگی میکنه
یه وقتایی که با همه پابندیم، دستم به جایی بند نیست
یه وقتایی که قاط میزنم و از خودم شاکیم
یه وقتایی که دوس دارم قریشمال بازی در آرم، اما مجبورم خودم ُ آروم نشون بدم
یه وقتایی که آدمای کوته بین با کارا و حرفاشون روم فشار میارن
یه وقتایی که درمونده میشم و خسته و میریزم بهم
یه وقتایی که دیگرون، حرفا و کارام ُ اونجور که میخوان تفسیر می کنن
یه وقتایی که میدونم حرفم درسته و حق، اما بقیه نمیخوان بفهمن
یه وقتایی که از خودم میگذرم بخاطر بقیه، اما انگ خودخواهی بهم میزنن
یه وقتایی که واسه کاری که دوس دارم از دل و جونم مایه میزارم، اما ازم سو استفاده می کنن
یه وقتایی که صادقانه به دیگرون کمک میکنم، اما انگ سادگی بهم میزنن
یه وقتایی که می بینم زندگی میکنم واسه اینکه دیگرون متوجه زندگیم باشن
یه وقتایی که خسته از توجیهات خودم، دوس دارم خودم باشم
یه وقتایی که مجبورم خودمو با دیگرون وفق بدم و باهاشون کنار بیام
یه وقتایی که کلی حرف رو دلم سنگینی میکنه، اما نمی تونم بگم
یه وقتایی که بغض گلوم ُ گرفته و داره خفم میکنه، اما باید خودم ُ بی تفاوت نشون بدم
و خیلی وقتای دیگه…… از ته دل آرزو میکنم : “کاش من هم یه گاو بودم!”
یه دبیر ِ تاریخ داشتیم تو دبیرستان، که همیشه می گفت: “خوشبخت کسی ِ که گوساله بدنیا اومد و گاو از دنیا رفت”… اون موقع به این حرفش می خندیدیم؛ اما حالا که بهش فکر میکنم، می بینم همچینم پُر بیراه هم نگفته بود:
یه وقتایی که عرصه بهم تنگ میشه و خلقم تنگی میکنه
یه وقتایی که با همه پابندیم، دستم به جایی بند نیست
یه وقتایی که قاط میزنم و از خودم شاکیم
یه وقتایی که دوس دارم قریشمال بازی در آرم، اما مجبورم خودم ُ آروم نشون بدم
یه وقتایی که آدمای کوته بین با کارا و حرفاشون روم فشار میارن
یه وقتایی که درمونده میشم و خسته و میریزم بهم
یه وقتایی که دیگرون، حرفا و کارام ُ اونجور که میخوان تفسیر می کنن
یه وقتایی که میدونم حرفم درسته و حق، اما بقیه نمیخوان بفهمن
یه وقتایی که از خودم میگذرم بخاطر بقیه، اما انگ خودخواهی بهم میزنن
یه وقتایی که واسه کاری که دوس دارم از دل و جونم مایه میزارم، اما ازم سو استفاده می کنن
یه وقتایی که صادقانه به دیگرون کمک میکنم، اما انگ سادگی بهم میزنن
یه وقتایی که می بینم زندگی میکنم واسه اینکه دیگرون متوجه زندگیم باشن
یه وقتایی که خسته از توجیهات خودم، دوس دارم خودم باشم
یه وقتایی که مجبورم خودمو با دیگرون وفق بدم و باهاشون کنار بیام
یه وقتایی که کلی حرف رو دلم سنگینی میکنه، اما نمی تونم بگم
یه وقتایی که بغض گلوم ُ گرفته و داره خفم میکنه، اما باید خودم ُ بی تفاوت نشون بدم
و خیلی وقتای دیگه…… از ته دل آرزو میکنم : “کاش من هم یه گاو بودم!”
Trackback from your site.