happy birthday to me! [89]
روزگاری که گذشت. روزگاری که می گذرد… و دوباره وقت آن شد که سُنبله چینان، تمام آرزوهای تنها مانده ام را درو کنم… درو کنم، دستچین کنم و تحویل دهمش به آسمان. هر چند آسمان ِ امشب ِ من – بسان تمام سال های قبل – باز هم بی مهتاب ماند؛ ولی اینبار تمام ستاره های ریز و کوچک آسمانم؛ بی ریا، برایم نقش زنی را گسترده اند که هیچگاه نفهمیدمش… نمیدانم؛ شاید او نیز…! مهم نیست. مهم است که آرزوهای آنقدر کوچک، ولی عمیقم را با داسی از جنس ماه ِ شب اول ِ ماه که تیزی برنده اش زبان زد ِ آسمانم است و نورش دیگر کورسویی بیش نیست، چیدم و تنپوش زنی کردم که هر چند نفهمیدمش، لیک نماد ماهم شد. و اکنون سُنبله نیز در آسمان من رنگین-کمان-پوش است… من نیز رنگین-کمان-آرزو!

هیچگاه تصورم نمیشد که بی مهتاب هم، آسمانم نورانی باشد و رنگین… ولی گویا این رسم زندگیست! می ستایمت زندگی… و من اینجا، با تمام سختی کشیدن ها، درک کردن ها، مرد بار آمدن ها؛ بر فراز آزادگیم، در زاد روز بالندگیم، با تنی خسته ولی شاداب از تحوّلات دردناک و سخت ولی شیرین، در مقابلت ایستاده ام. ایستاده ام تا انتها… تا مرگ… تا آزادی!
● هنوز هم انگار جایی از این شهریور، طوری شبیه آخرین شعری است که از تو شنیدم… شعری که دیگر از یاد بردمش! آری؛ دوباره شهریور است. گفتم شاید دوباره هوس رفتن کرده باشی… آخر اینطور که میگویند در این حوالی، ساده تر از من برای گم شدن پیدا نمی شود و مهربان تر از تو برای گم کردن! و حالا که قرار شد من بمانم بی من که میدانی اش و عشق بماند بی من که باز میدانی اش و چشمی به دنبالت که نمیدانی اش… پس خداحافظ! به سادگی خیر پیش! شهریور گذشت… (برگرفته از متن سیروس جمالی با کمی دخل و تصرفات!)
● سال عجیبی بود. هست… به نیمه ی نیمه اش رسید و من 28 شدم. نیمه ای دیگه ای هم که از این سال مونده بس عجیب است و بس خطرناک و بسی پر ز مخاطره ![]()
● دیگه هیچی. کلاً این قبیل روزها هیچی به ذهنم نمیاد که بگم! تولدم مبارک… همین!
Tags: Common
Trackback from your site.
Comments (1)
ستوده
| #
تولدت مبارک
صبوریت مبارک
Reply