blog

Rainy Book

دفترم را بسته نگاه ميدارم.
دفتر درد مرا ميداند… من نه!
با نگاهی خسته، تنها صدای من را ميخواند… من نه!
دفترم من را ميبالد… من نه!

Read More

Include a DB in an AIR Application

Today, when I was reading my new Flex 4 cookbook, I saw the little, nice and almost old tip in there that will talk about that here, just as same as the book. The problem is including a database in an AIR application… We want to include an existing SQLite database with an Adobe AIR application. We can embed an existing SQLite database in our AIR application and copy it to another folder to interact with.

Read More

Hitch

دیشب در حالی که بدترین حال ممکن رو داشتم، که خوب البته این حال و روز، حالت ثابت و موندگار این روزای من شده، برای چندین و چندمین بار فیلم Hitch (یا همون آقای هیچ) رو دیدم با بازی هنرپیشه عزیز و محبوبم ویل اسمیت (در نقش Alex Hitchens یا همون Hitch)، اِوا مندس (در نقش Sara Melas)، و به کارگردانی Andy Tennant و البته همراه با بازی هنرمندانه ی کوین جیمز (در نقش Albert Brennaman)… هیچ، نه یک فیلم فلسفی و فکریِ که آدم نیاز داشته باشه ساعتها بهش فکر کنه و فقط به اسمش افتخار کنه و نه یه فیلم خاص با فروش میلیاردی… فقط یک داستان درام، طنز و عاشقانه است با داستانی ساده، روان و جذاب، کارگردانیِ انصافا درست و حسابی و بازیِ فوق العادهِ بازیگراش…

Read More

Ahora Quien?!

These last and many next days will be torture for me. Anything is colorless and quiet! Anyway, I’m spending almost all of my times, with listening to Ahora Quien (Who will it be? – Who now?) from one of my favorite singers, Marc Anthony. And yes, now you are listening to it with my soundcloud plugin. Regardless of Marc’s great voice, I can mentioned that the lyrics of this song is awesome. It makes me calm. And now I want to share these little little calm and gracious times with you…

Read More

Came, sat and cried!

اومد، نشست و هم کاسه شد. تا آخرین لحظه سر بالا نیاورد و فقط از سفره ای خورد که شاید سهمش در اون خمس و ذکاتی بیش نبود. اشکاشو که میدیدم دلم میلرزید و از نو دلم عیدی می خواست! از اون عیدی های همینجوری تو لحظه های بیخودی… روم نمیشد تعارف بزنم از غذایی که میخورد و نباید. آفتاب کویر مثل همیشه نازک بود و گرم! گوسفندانی که به چرا رفته بودند و نمیدونم چرا رفته بودند! با اینهمه خشکسالی زودرس. با اینهمه سیل بیابانگرد… خیره اش شدم. دیدم و گفتم: “فلانی، هنوزم هوای گریه داری؟!”…
Read More
Page 1 of 212»