I wish I were a cow!

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

توی ایمیل هام، امروز به این متن برخوردم… خیلی بهم چسبید؛ دست نویسندش درد نکنه:

یه دبیر ِ تاریخ داشتیم تو دبیرستان، که همیشه می گفت: “خوشبخت کسی ِ که گوساله بدنیا اومد و گاو از دنیا رفت”… اون موقع به این حرفش می خندیدیم؛ اما حالا که بهش فکر میکنم، می بینم همچینم پُر بیراه هم نگفته بود:
یه وقتایی که عرصه بهم تنگ میشه و خلقم تنگی میکنه
یه وقتایی که با همه پابندیم، دستم به جایی بند نیست
یه وقتایی که قاط میزنم و از خودم شاکیم
یه وقتایی که دوس دارم قریشمال بازی در آرم، اما مجبورم خودم ُ آروم نشون بدم
یه وقتایی که آدمای کوته بین با کارا و حرفاشون روم فشار میارن
یه وقتایی که درمونده میشم و خسته و میریزم بهم
یه وقتایی که دیگرون، حرفا و کارام ُ اونجور که میخوان تفسیر می کنن
یه وقتایی که میدونم حرفم درسته و حق، اما بقیه نمیخوان بفهمن
یه وقتایی که از خودم میگذرم بخاطر بقیه، اما انگ خودخواهی بهم میزنن
یه وقتایی که واسه کاری که دوس دارم از دل و جونم مایه میزارم، اما ازم سو استفاده می کنن
یه وقتایی که صادقانه به دیگرون کمک میکنم، اما انگ سادگی بهم میزنن
یه وقتایی که می بینم زندگی میکنم واسه اینکه دیگرون متوجه زندگیم باشن
یه وقتایی که خسته از توجیهات خودم، دوس دارم خودم باشم
یه وقتایی که مجبورم خودمو با دیگرون وفق بدم و باهاشون کنار بیام
یه وقتایی که کلی حرف رو دلم سنگینی میکنه، اما نمی تونم بگم
یه وقتایی که بغض گلوم ُ گرفته و داره خفم میکنه، اما باید خودم ُ بی تفاوت نشون بدم
و خیلی وقتای دیگه…… از ته دل آرزو میکنم : “کاش من هم یه گاو بودم!”

my brain period!

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

امروز دوباره، پرم از احساس های ناخواسته… حواسی که دارن تمام توانمُ میگرن. مدتی نیستن، آرومم. ولی دوباره بر میگردن… هر چند کوتاه. هر چند ناچیز. چیزی نیست، فقط انگار مغز منم دچار عادات ماهیانه شده! تو این وضعیت، سر چند راهی گیر کردن که دیگه نوبره! تصمیماتی باید بگیرم که شاید تاثیرگذارترین تصمیمات عمرم برای زندگیم و آیندم باشن… نمیدونم. خدا بزرگه… الانم که بچه ها شدیدا در حال تکاپو هستن برای مهمونی امشب. یه مهمونی باحال و عالی، حتی برای من و بیشتر برای من ِ روزهای قبل تا امروز! خیلی بامزست؛ هر کس یه سمتی میدوه و هر کس یه جور آماده میشه… ولی من، آروم و تنها، پشت به لباس هایی که باید بپوشم، رو به دستگاه نشستم… از من مینویسم و من، آهنگ سیگار (مهرداد فریار – آهنگ: داریوش تقی پور – شعر: باران تفرشی) تا حالا صد بار تکرار شده و قهوه نیمه تلخم، دیگه تا الان سردِ سردِ سردِ…

رو تن زخـــــمی ِ کاغذ / مونده خاکستر سیـــــــگار
بــــوی عود پیچیده توی / این اتاق گــــــرم و تب دار
روی میز تصویر سهراب / قهوه ای که دست نخورده
همه دنیای من ایــــــنه / بــــــــا یه روح ِ نیمه مرده


these days

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

این روزا خیلی سخت میگذره، خیلی… اکثر مواقع دلگیرم، خستم و ذهنم شدیدا مشغوله. مشغولیتی که هیچ دلیلی نداره و اصلا میشه گفت هیچی نیست… شاید بیشترین دلیلش هم اینه که با تمام وجود سعی میکنم هیچی رو به روی هیچکی نیارم. حتی خودم!!! کارای شرکت، کارای متفرقه خودم و پروژه های دانشگاه همه مونده رو دستم… مانی از من، صدام و حسی که دیگه توش نیست چندان راضی به نظر نمیاد! دوستان هم که… خلاصه، اوضاع چندان روبراه نیست! دیروز توی گشت و گذارم تو اینترنت جایی به این متن برخوردم که بعد از مدتها واقعا بهم چسبید. شاید همیشه سعی کردم به نوعی خودمُ گول بزنم و بگم همه چی عالیه و خوب! ولی از حق نمیشه گذشت که جمله – جمله ی این متن، شرح حال الان ِ منه… حتی اگه خودم هم ندونم و اگر هم بدونم، به روی خودم نیارم:

Continue Reading

wow tech resources!

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

مکان: سایت دانشکده کامپیوتر – پلی تکنیک
زمان: چهارشنبه، 12 خرداد، نزدیکای ظهر
بهترین حس ممکن، وقتی میبینی با یه نام کاربری و رمز عبور ساده، به تمام بانک اطلاعاتی مقالات IEEE، Springer، ACM، APS و غیره و غیره و غیره دسترسی داری… با کلی مقاله و ژورنال موجود تو بحثی که دنبالش میگشتم. فقط با یه جستجوی ساده. حالا نمیدونم با این همه منبع چیکار کنم!