website    |    weblog    |    oldsite

polytechnic site

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

الان که تو سایت دانشگاه نشستم… تا نیم ساعت دیگه امتحان شروع میشه، اونم چه امتحانی! هم open-book و هم open-laptop… منم که حسابی؛ آره!
یه دختر خانمی هم روبروم نشسته، به مانیتور خیری شده و هر چند دقیقه یه بار،  میزنه زیر خنده… 3 حالت بیشتر به نظرم نمیرسه: یا از ته دل خوشحاله، یا واقعا مشکل روانی داره و یا اینکه داره به من میخنده و امتحانی که قراره بدم! بگذریم… محیط ناآشنای اینجا هم یواش یواش داره برام آشناتر و صمیمی تر میشه… بعد از امتحان هم قراره تولد حدیث، یکی از بچه ها رو جشن بگیریم. بعدش هم که میرم خونه و بازی آلمان و انگلیس (خدا رحم کنه)
پس فعلا… به امید برد انگلیس.
پ.ن: بعد از دانشگاه باید برم برای بابا کادو بخرم، دیروز روز پدر بود و فردا تولدش :D

my micro blog

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

و بالاخره امروز به جای آماده شدن برای امتحان فردام، موفق شدم 2 بخش مورد نظر خودم رو که مدتها توو فکرش بودم، با اعمال کمی تغییرات در قالب سایتم، راه بندازم… یکی از این بخش ها نوشته های کوتاه (micro blog) هستش که مخصوص جمله های کوتاه، پست های سریع و موارد مورد علاقه ی منه که به صورت هفتگی و یا حتی شاید روزانه به روز میشه… پس فعلا!

Hitch

Written by BornA. Posted in Macro Blog, Movie, Personal, فارسی

دیشب در حالی که بدترین حال ممکن رو داشتم، که خوب البته این حال و روز، حالت ثابت و موندگار این روزای من شده، برای چندین و چندمین بار فیلم Hitch (یا همون آقای هیچ) رو دیدم با بازی هنرپیشه عزیز و محبوبم ویل اسمیت (در نقش Alex Hitchens یا همون Hitch)، اِوا مندس (در نقش Sara Melas)، و به کارگردانی Andy Tennant و البته همراه با بازی هنرمندانه ی کوین جیمز (در نقش Albert Brennaman)… هیچ، نه یک فیلم فلسفی و فکریِ که آدم نیاز داشته باشه ساعتها بهش فکر کنه و فقط به اسمش افتخار کنه و نه یه فیلم خاص با فروش میلیاردی… فقط یک داستان درام، طنز و عاشقانه است با داستانی ساده، روان و جذاب، کارگردانیِ انصافا درست و حسابی و بازیِ فوق العادهِ بازیگراش…

Came, sat and cried!

Written by BornA. Posted in Literary Notes, Macro Blog, Personal, فارسی

اومد، نشست و هم کاسه شد. تا آخرین لحظه سر بالا نیاورد و فقط از سفره ای خورد که شاید سهمش در اون خمس و ذکاتی بیش نبود. اشکاشو که میدیدم دلم میلرزید و از نو دلم عیدی می خواست! از اون عیدی های همینجوری تو لحظه های بیخودی… روم نمیشد تعارف بزنم از غذایی که میخورد و نباید. آفتاب کویر مثل همیشه نازک بود و گرم! گوسفندانی که به چرا رفته بودند و نمیدونم چرا رفته بودند! با اینهمه خشکسالی زودرس. با اینهمه سیل بیابانگرد… خیره اش شدم. دیدم و گفتم: ” فلانی، هنوزم هوای گریه داری؟! “…