website    |    weblog    |    oldsite

Came, sat and cried!

Written by BornA. Posted in Literary Notes, Macro Blog, Personal, فارسی

اومد، نشست و هم کاسه شد. تا آخرین لحظه سر بالا نیاورد و فقط از سفره ای خورد که شاید سهمش در اون خمس و ذکاتی بیش نبود. اشکاشو که میدیدم دلم میلرزید و از نو دلم عیدی می خواست! از اون عیدی های همینجوری تو لحظه های بیخودی… روم نمیشد تعارف بزنم از غذایی که میخورد و نباید. آفتاب کویر مثل همیشه نازک بود و گرم! گوسفندانی که به چرا رفته بودند و نمیدونم چرا رفته بودند! با اینهمه خشکسالی زودرس. با اینهمه سیل بیابانگرد… خیره اش شدم. دیدم و گفتم: ” فلانی، هنوزم هوای گریه داری؟! “…

Container’s right side scroll-bar to left

Written by BornA. Posted in Adobe Flex, English, Macro Blog, Technologies

Few days ago, I was working on one of my Flex project in the office. I called a persian text with WCF webservice, and import that to my RichEditableText’s textFlow. everything was fine, except my RichEditableText scrollBar position that was in the right, and of course I don’t want that. So, googled that but I didn’t find a suitable way for myself. So, posted that in Adobe forums, in here and as you can see, there is no answer yet! So I got to work myself and did it at last. In the first block of codes below, You can see that I’m importing a common language text (such as English) with Left-to-Right direction to textFlow and then bind it to a RichEditableText. I’m using Scroller tag to make my text to have a little Scroll-Bar.

Happy Norouz (89)

Written by BornA. Posted in Common, Macro Blog, Personal, فارسی

از ظهر داشتم با خودم کلنجار میرفتم که واسه سال تحویل چی بنویسم، چی ننویسم. اصلا انگلیسی بنویسم، فارسی بنویسم. عکس چی بذارم؟ و کلی از این فکرای جور وا جور… به هر حال میدونید دیگه، آدم وقتی تنها باشه، کلی از این فکرای متحیرالعقولانه به سرش میزنه! مخصوصا اینکه این تنهایی تو عید و نزدیک سال تحویل باشه… خلاصه نهایتا این به نظرم رسید که بشینم و هر چی اومد تو ذهنم بنویسم؛ گفتم فارسی هم بنویسم که یه جورایی خودمونی و داخلی بشه، همون موقع هم داشتم برای مه-بانو جان، دنبال ِ یه عکس قشنگ میگشتم که بذاره تو facebook و تبریک و اینا که چند تا عکس پیدا کردم و تصمیم گرفتم یکی از اونا رو هم بذارم اینجا… در نهایت هم یه شعر خیلی خیلی قشنگ و دلچسب که خواهر جان از راه دور برام sms زد و به من که خیلی چسبید، گفتم اونم اضافه کنم که به شما هم بچسبه… به هر حال نتیجه شد اینی که میبینید. خودم که دوستش دارم و خوب فکر میکنم همین کافی باشه دیگه، درست نمیگم؟! :D