last night party

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

مهمونی دیشب، علاوه بر اینکه چندان بد نبود و میشه گفت در نوع خودش جالب هم بود، حاوی چند نکته خیلی خاص بود برام، که اینجا عرض میکنم:

● عزیز دلم، تو که از خورش کرفس متنفری / تو که از اون فاصله چشمای کورت خورش کرفس ِ سبز رو خورش فسنجون ِ قهوه ای میبینه / تو که خورش فسنجون خیلی دوست داری / آخه مگه مجبوری بری سر مجلس بشینی که همه زل بزنن تو چشات، تو هم مجبور شی تا آخرین ذره و قطره و دونه اون خورش ِ لعنتی ِ کرفس رو بخوری؟!

● پسرم، اون دودی که از اون دستگاه باحال میومد بیرون، فقط واسه کلاس کاره… نه گاز خنده بود که قاه قاه میزدی زیر خنده و نه گاز فلفل که از چشمات سیل ِ اشک جاری میشد!

● وقتی برای چند لحظه هم که شده partner یه خانم باشخصیت میشی، حواست رو جمع کن تا حداقل به جای اینکه پاشُ لگد کنی، بتونی بهش لبخند ملیح بزنی… یا حداقل وقتی گند زدی و پاش ُ لگد کردی، بعدش اون لبخند ملیح لعنتی رو به عنوان عذر خواهی استفاده کن؛ نه اینکه انقدر به جای زیبای کفشت روی پاش خیره شی که حتی نفهمی چه-جوری غیبش زد…! اصلا یه کاری کن. بیخیال شو عزیزم! فقط با خودت حال کن…

● دلبندم! وقتی کارت آقای DJ رو میگیری، فقط برای اینه که جهت مراسم بعدی ِ خودتون، باهاش تماس برقرار کنی… دقت کن! اون شماره رو تو باید داشته باشی که با اون آقای DJ ِ خوب تماس برقرار کنی… نه اینکه وقتی داری به یکی دیگه شماره تلفنت رو میدی، ار اون کارت استفاده کنی!

● بابا جون، حداقل وقتی گند زدی و کارت DJ رو اشتباها دادی به طرف، دیگه منتظر زنگش نباش!

● وقتی صاحاب عزیز مجلس انقدر تا خرخرش خورده که فقط 2 ساعت طول میکشه تا کیک رو ببره / یا صرفا با لهجه شدید شیرازی، یزدی حرف میزنه / یا اینکه همش فقط با اون دوست عزیز دیگش حال میکنه که دست زدنش سوهان روح همه بود، نُقل مجلس شده بود و تازه پیرهنش هم زده بود تو شُرتش / و یا حتی اینکه هنوز فکر میکنه که تو سهراب سپهری مرحوم هستی… پس تو هم دیگه سعی نکن قانعش کنی که اونی که الان زنگ زده و از آیفون تصویری مشخصه جناب سروانه، نه یه مهمون بی موقع و یه خروس بی محل که نباید جوابش رو داد!!!

● و در نهایت اینکه، هر چند زاویه دید خیلی مهمه، ولی من آخرشم نفهمیدم اون کیک شبیه قلب بود یا …… !!!

پ.ن: در آخرم میشه گفت که به این نتیجه رسیدم که من بزرگترین لطف رو در حق خودم و تمام حضار میکنم که لب به آب-شنگولی نمیزنم! وگرنه…

I wish I were a cow!

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

توی ایمیل هام، امروز به این متن برخوردم… خیلی بهم چسبید؛ دست نویسندش درد نکنه:

یه دبیر ِ تاریخ داشتیم تو دبیرستان، که همیشه می گفت: “خوشبخت کسی ِ که گوساله بدنیا اومد و گاو از دنیا رفت”… اون موقع به این حرفش می خندیدیم؛ اما حالا که بهش فکر میکنم، می بینم همچینم پُر بیراه هم نگفته بود:
یه وقتایی که عرصه بهم تنگ میشه و خلقم تنگی میکنه
یه وقتایی که با همه پابندیم، دستم به جایی بند نیست
یه وقتایی که قاط میزنم و از خودم شاکیم
یه وقتایی که دوس دارم قریشمال بازی در آرم، اما مجبورم خودم ُ آروم نشون بدم
یه وقتایی که آدمای کوته بین با کارا و حرفاشون روم فشار میارن
یه وقتایی که درمونده میشم و خسته و میریزم بهم
یه وقتایی که دیگرون، حرفا و کارام ُ اونجور که میخوان تفسیر می کنن
یه وقتایی که میدونم حرفم درسته و حق، اما بقیه نمیخوان بفهمن
یه وقتایی که از خودم میگذرم بخاطر بقیه، اما انگ خودخواهی بهم میزنن
یه وقتایی که واسه کاری که دوس دارم از دل و جونم مایه میزارم، اما ازم سو استفاده می کنن
یه وقتایی که صادقانه به دیگرون کمک میکنم، اما انگ سادگی بهم میزنن
یه وقتایی که می بینم زندگی میکنم واسه اینکه دیگرون متوجه زندگیم باشن
یه وقتایی که خسته از توجیهات خودم، دوس دارم خودم باشم
یه وقتایی که مجبورم خودمو با دیگرون وفق بدم و باهاشون کنار بیام
یه وقتایی که کلی حرف رو دلم سنگینی میکنه، اما نمی تونم بگم
یه وقتایی که بغض گلوم ُ گرفته و داره خفم میکنه، اما باید خودم ُ بی تفاوت نشون بدم
و خیلی وقتای دیگه…… از ته دل آرزو میکنم : “کاش من هم یه گاو بودم!”

my brain period!

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

امروز دوباره، پرم از احساس های ناخواسته… حواسی که دارن تمام توانمُ میگرن. مدتی نیستن، آرومم. ولی دوباره بر میگردن… هر چند کوتاه. هر چند ناچیز. چیزی نیست، فقط انگار مغز منم دچار عادات ماهیانه شده! تو این وضعیت، سر چند راهی گیر کردن که دیگه نوبره! تصمیماتی باید بگیرم که شاید تاثیرگذارترین تصمیمات عمرم برای زندگیم و آیندم باشن… نمیدونم. خدا بزرگه… الانم که بچه ها شدیدا در حال تکاپو هستن برای مهمونی امشب. یه مهمونی باحال و عالی، حتی برای من و بیشتر برای من ِ روزهای قبل تا امروز! خیلی بامزست؛ هر کس یه سمتی میدوه و هر کس یه جور آماده میشه… ولی من، آروم و تنها، پشت به لباس هایی که باید بپوشم، رو به دستگاه نشستم… از من مینویسم و من، آهنگ سیگار (مهرداد فریار – آهنگ: داریوش تقی پور – شعر: باران تفرشی) تا حالا صد بار تکرار شده و قهوه نیمه تلخم، دیگه تا الان سردِ سردِ سردِ…

رو تن زخـــــمی ِ کاغذ / مونده خاکستر سیـــــــگار
بــــوی عود پیچیده توی / این اتاق گــــــرم و تب دار
روی میز تصویر سهراب / قهوه ای که دست نخورده
همه دنیای من ایــــــنه / بــــــــا یه روح ِ نیمه مرده


these days

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

این روزا خیلی سخت میگذره، خیلی… اکثر مواقع دلگیرم، خستم و ذهنم شدیدا مشغوله. مشغولیتی که هیچ دلیلی نداره و اصلا میشه گفت هیچی نیست… شاید بیشترین دلیلش هم اینه که با تمام وجود سعی میکنم هیچی رو به روی هیچکی نیارم. حتی خودم!!! کارای شرکت، کارای متفرقه خودم و پروژه های دانشگاه همه مونده رو دستم… مانی از من، صدام و حسی که دیگه توش نیست چندان راضی به نظر نمیاد! دوستان هم که… خلاصه، اوضاع چندان روبراه نیست! دیروز توی گشت و گذارم تو اینترنت جایی به این متن برخوردم که بعد از مدتها واقعا بهم چسبید. شاید همیشه سعی کردم به نوعی خودمُ گول بزنم و بگم همه چی عالیه و خوب! ولی از حق نمیشه گذشت که جمله – جمله ی این متن، شرح حال الان ِ منه… حتی اگه خودم هم ندونم و اگر هم بدونم، به روی خودم نیارم:

Continue Reading

wow tech resources!

Written by BornA. Posted in Common, Micro Blog, Personal, فارسی

مکان: سایت دانشکده کامپیوتر – پلی تکنیک
زمان: چهارشنبه، 12 خرداد، نزدیکای ظهر
بهترین حس ممکن، وقتی میبینی با یه نام کاربری و رمز عبور ساده، به تمام بانک اطلاعاتی مقالات IEEE، Springer، ACM، APS و غیره و غیره و غیره دسترسی داری… با کلی مقاله و ژورنال موجود تو بحثی که دنبالش میگشتم. فقط با یه جستجوی ساده. حالا نمیدونم با این همه منبع چیکار کنم!