Came, sat and cried!

Written by BornA. Posted in Literary Notes, Macro Blog, Personal, فارسی

اومد، نشست و هم کاسه شد. تا آخرین لحظه سر بالا نیاورد و فقط از سفره ای خورد که شاید سهمش در اون خمس و ذکاتی بیش نبود. اشکاشو که میدیدم دلم میلرزید و از نو دلم عیدی می خواست! از اون عیدی های همینجوری تو لحظه های بیخودی… روم نمیشد تعارف بزنم از غذایی که میخورد و نباید. آفتاب کویر مثل همیشه نازک بود و گرم! گوسفندانی که به چرا رفته بودند و نمیدونم چرا رفته بودند! با اینهمه خشکسالی زودرس. با اینهمه سیل بیابانگرد… خیره اش شدم. دیدم و گفتم: ” فلانی، هنوزم هوای گریه داری؟! “…